من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون ازغصه توست
یه دفعه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی
بس که چشم تو قشنگ بود گله گرگ رو ندیدی
دل نبود توی دلم تورو گرگا نبینن
اونا با دندون تیز به کمینت نشینن
الهی من فدای تو چه کار کنم برای تو
اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو
یه دفعه مثل پرنده قفس عشقو شکستی
پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی
دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا
غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا
نخوره سنگی به بالت
پرت نشه فکرو خیالت
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون
سیل بارون و تگرگ میومد از آسمون
بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت
که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت
نشکنی زیر تگرگ نریزه از توی برگ
من تموم قصه هام قصه توست
یه دفه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی
اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی
آره پروانه شدم که پرام سوخته شه
تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه
که بسوزه پرو بالم که راحت شه خیالم
دارم از تو مینویسم تو که غم داره نگات
اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات
اونقده میگم تا خسته شم
با عشق تو شکسته شم...
فردمنش-

نوشته شده توسط مجتبی در چهارشنبه 1387/04/12 ساعت 11:52 AM موضوع | لینک ثابت
به نام اون مهربونی که منو دیوونه ی تو کرد و تو رو دیوونه ی دیگری …
سلامم را می نویسم که زحمت گشودن لبهایت برای پاسخش را نبینم ،نکند لبهای نازنینت را برای پاسخ گفتن به سلامم از هم بگشایی اما از روی اجبار .فدایت شوم همین که ته دلت چیزی مثل پاسخ تکان بخورد برایم کافیست.
گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را میدانم .اغلب دلم برایت تنگ می شود ،هر لحظه یک بار تنفست میکنم . جای تعجب نیست ،یک دیوانه دارد با تو حرف می زند .خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود و حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی …
سنگینی غم حرف های بی شیله پیله ی بهونه ساز را به خوبی و مهربانی نگاه های جادویی ات ببخش نازنین من !
ترس به دلت نیفتد اسمت را نمی نویسم و حرمت زیبایی زیباترین اسم دنیا را در دلم نگه میدارم تا به قول خودت :
بچه ها هم چیزی نفهمند !
دیشب جای شما خالی با سهراب از همه چیز گفتیم .میدانی، بیشتر از همه قصه ی ماه کوچولو را دوست داشت.سفارشم کرد دوباره به سراغش بروم و برایش بنویسم .شاید او بتواند نوشته های هر شبم را با پست هوایی به پشت پنجره ی اتاقت بیاورد ،اما مگذار خانوم حناء بویی ببرد،بین خودمان بماند بهتر است !
هر کدام از خط ها وشعرها چندین بار اقبالشان را برای من آزموده اند .گاه دلخوش و گاه دیگر پریشانم کرده اند.
ستاره ها هم که دیگر حرفشان را نزن از تمامشان بیزارم.انگار زمانی که خورشید برای تولد آنها نور پخش میکرد ،آن دو ستاره ی من و تو پشت ساحل آسمان برای به دنیا نیامدن مشغول نذر و نیاز بودند .این اردیبهشت هم که انگار فقط به فکر بهشتی هاست انگار کسی بهشتش را دزدیده و جایی پشت آرزوهای آنهایی که دنیا دستشان است پنهان کرده تا مبادا چشم ما به گوشه ای از جمال مبارکش بیفتد ! اما نمیداند که من هم یک اردیبهشتی دارم ، داشتم…
دقت کردهه ای آدم ها دو دسته اند :یا نامه میدهند یا ادامه .آنها که نامه میدهند مختصری عاشق ترند آنها نامه میدهند و آن آدم های مقابل به آزارشان ادامه ،مهم نیست اهل تمنا نبودم و نیستم نازنین من .محض رضای خدا یک بار برای اولین و … به سبک آدمهای خیلی عادی که همیشه برای جواب دادن به نامه از هر کس که باشد عزا می گیرند ،با حرص پاسخی برایم بنویس.ببینم دنیای بی رویای فردا دست کیست ؟!یا دست کم قرار است یه ما هم برسد یا نه ؟!
نمیدانم شاید دلت اهل شکایت نیست ،دیگر نه حرف از مشغول بودن میزنم ،نه آمدن و نه ماندن. یک نتیجه ی شبانگاهی به من آموخت : اگر کسی ،فکری، دلی، یا حتی شماره ای ، بخواهد مشغول کسی باشد شب و روز و ماه و خورشید نمی شناسد .اگر کسی دلتنگ دیگری باشد ، آمدن و دیدنش اندک لرزشی در نقطه ای از دل عاشق
می اندازد و اگر اهل ماندن باشد ،نیاز به سفارش نیست !
من که پای خوبی هایت ،پاکی ات و مهربانی ات نشستم و حالا هم آوارگی را مزه میکنم .اینجا برایت گفتم ،چون میدانم روزی می آیی و می خوانی ،پس جان بهونه ساز آرام تر بخوان مبادا کسی چیزی بفهمد .میدانی که به آدم هایی مثل من می گویند : دست پا چلفتی !
آمده بودم شاید لا به لای شعرهای جدید کتابهای لیلی و مجنون بیشتر پی عشق بگردم ،گرچه به قول مولانا شاید هم آنچه یافت می نشود آنم آرزوست ! این را خدا میداند و سرنوشتی که نمی شود از سر نوشت .
سهراب عزیز با عرض معذرت می خواهم " زندگی رسم خوشایندی ست " را در باب میل خودم و حال خرابم و شاید خیلی ها بنویسم : " زندگی رسم خوشایندی نیست ،زندگی اجبارست ، لاجرم باید زیست "
داشت یادم می رفت سلام آبجی عزیزم را برسان و بگو خدا خواست داداش کوچکتر هم باشم .قدر خوب بودنتان را بدانید .یادتون نره یکی هست که همیشه تا وقتی باشد دعایتان میکند و محتاج به دعای شماست …
نازنین من :
به نبودن من فکر نکن
به بودن با یکی بهتر از من فکر کن
به قول این صدای گرفته و خش دار امروزی :
تو اوج هر بی کسی ،همیشه سبز و زنده
بدون دلواپسی ، پر بزن ای پرنده
آره پرنده ی دل من .پر بزن تو آسمون دلی که هواتو بیشتر از من داشته باشه ،اما یادت نره :
شب و روز پیش منی ،تو هنوز پیش منی
تو هنوز تو سفره ی ، دل درویش منی
مراقب روانی انگشتانت ،لطافت روح مهربانت ، دردهای نگفته ی سازت ، درهای بسته ی خلوتت ، وفایت ، زمزمه ی تنهاییت ، غصه های ارغوانیت و مخصوصا اسم قشنگت باش ...
فقط یادت باشه همیشه حق با اونیه که خوابو ازت گرفته ، به جاش عشقشو پاشیده تو سرزمین شرجی چشات !
گاهی خبر بگیر ببین اینی که به زور اسمشو گذاشتن " زندگی " چه جوری بدون تو به کام دل بی کسم زهر میشه.
یه لطفی کن هر ثانیه به این فکر نازنینت یادآوری کن ببین من چه قدر دوست دارم ،گرچه خودش بهتر میدونه …
نکنه غصه بخوری خانومی (وای،ببخشید ) می خوام دنیا نباشه اگه یه دونه مروارید از آسمون اون چشای نازت بریزه رو کتاب زندگیت …
آرزومه که تو مسابقه ی سرنوشت ، مدال اول خوشبختی رو بندازم تو گردنت .حالا دیگه روی ماهت رو با یه عشق عجیب برای آخرین بار از همین جا با دویست و کمی کیلومتر فاصله ، می بوسم و می سپارمت به دست اونیکه عشقتو سپرد دست دل من …
پیدایش کردی ، از دستش نده
میروم تا بمانی در رسیدن …
رسیدنت مبارک !

عاشقت می مانم تا ابد : مجتبی
نوشته شده توسط مجتبی در دوشنبه 1387/02/23 ساعت 7:8 PM موضوع | لینک ثابت

سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)
پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد.
... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
درگذشت پدر در سال 1341
مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)

سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)
سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :
... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...
خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.
... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)
مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.
... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)
از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.
... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)
سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.
... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)
آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... (هنوز در سفرم)
سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...
مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.
سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت.
شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)
شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.
در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت.
در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...
سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خير قربان
و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...
(مرغ مهاجر صفحه 67)
اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.
تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.
در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.
فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران
خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.
در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.
سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :
... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.
و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...
در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.
پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.
در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.
در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...
تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.
فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.
در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.
تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.
سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.
سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.
تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.
سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.
سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...
فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من
... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...
و سهراب .... ماندگار شد ....


اينم دو تا عكس از مشهد اردهال ، آ رامگاه ابدي سهراب ...
نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه 1387/02/17 ساعت 12:2 PM موضوع | لینک ثابت

مسافر -
دم غروب میان حضور خسته اشیا
نگاه منتظری حجم وقت را می دید
و روی میز هیاهوی چند میوه نوبر
به سمت مبهم ادرک مرگ جاری بود
و بوی باغچه را ‚ باد روی فرش فراغت
نثار حاشیه صاف زندگی می کرد
و مثل بادبزن ‚ ذهن ‚ سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد می زد خود را
مسافر از اتوبوس
پیاده شد
چه آسمان تمیزی
و امتداد خیابان غربت او را برد
غروب بود
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی کنار چمن
نشسته بود
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی
و اسب ‚ یادت هست
سپید بود
و مثل واژه پکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد
و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل ها
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیبهای قشنگی
حیات نشئه تنهایی است
و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه ؟
صدای خالص کسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
چراغ روشن بود
و چای می خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چه قدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
..........عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
و چه فکر نازک غمنکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او ؤ ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند
و خوب می دانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود
و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی
حیاط روشن بود
و باد می آمد
و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد
اتاق خلوت پکی است
برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم
کنار پنجره رفت
و روی صندلی نرم پارچه ای
نشست
هنوز در سفرم
خیال می کنم
در آبهای جهان قایقی است
و من ‚ مسافر قایق ‚ هزارها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم
مرا سفر به کجا می برد ؟
کجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد ؟
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟
و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟
شراب باید خورد
و در جوانی روی یک سایه راه باید رفت
همین
کجاست سمت حیات ؟
من از کدام طرف میرسم به یک هدهد ؟
و گوش کن که همین حرف در تمام سفر
همیشه پنجره خواب را به هم میزد
چه چیز در همه ی راه زیر گوش تو می خواند ؟
درست فکر کن
کجاست هسته پنهان این ترنم مرموز؟
چه چیز پلک ترا می فشرد
چه وزن گرم دل انگیزی ؟
سفر دراز نبود
عبور چلچله از حجم وقت کم می کرد
و در مصاحبه باد و شیروانی ها
اشاره ها به سر آغاز هوش برمی گشت
در آن دقیقه که از ارتفاع تابستان
به جاجرود خروشان نگاه می کردی
چه اتفاق افتاد
که خواب سبز ترا سار ها درو کردند ؟
و فصل ‚ فصل درو بود
و با نشستن یک سار روی شاخه یک سرو
کتاب فصل ورق خورد
و سطر اول این بود
حیات غفلت رنگین یک دقیقه حوا ست
نگاه می کردی
میان گاو و چمن ‚ ذهن باد در جریان بود
به یادگاری شاتوت روی پوست فصل
نگاه می کردی
حضور سبز قبایی میان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت کرد
ببین همیشه خراشی است روی صورت احساس
همیشه چیزی انگار هوشیاری خواب
به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت
و روی شانه ما دست می گذارد
و ما حرارت انگشتهای روشن او را
بسان سم گوارایی
کنار حادثه سر می کشیم
ونیز یادت هست
و روی ترعه آرام؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمین
که وقت از پس منشور دیده می شد
تکان قایق ذهن ترا تکانی داد
غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست
همیشه با نفس تازه را باید رفت
و فوت باید کرد
که پک پک شود صورت طلایی مرگ
کجاست سنگ رنوس؟
من از مجاورت یک درخت می ایم
که روی پوست آن دست های ساده غربت
اثر گذاشته بود
به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی
شراب را بدهید
شتاب باید کرد
من از سیاحت در یک حماسه می ایم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم
سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد
و ایستادم تا
دلم قرار بگیرد
صدای پرپری آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خک افتادم
و بار دیگر در زیر آسمان مزامیر
در آن سفر که لب رودخانه بابل
به هوش آمدم
نوای بربط خاموش بود
و خوب گوش که دادم صدای گریه می آمد
و چند بربط بی تاب
به شاخه های تر بید تاب می خوردند
و درمسیر سفر راهبان پک مسیحی
به سمت پرده خاموش ارمیای نبی
اشاره می کردند
و من بلند بلند
کتاب جامعه می خواندم
و چند زارع لبنانی
که زیر سدر کهن سالی
نشسته بودند
مرکبات درختان خویش رادر ذهن شماره می کردند
کنار راه سفر کودکان کور عراقی
به خط لوح حمورابی
نگاه می کردند
و در مسیر سفر روزنامه های جهان را مرور می کردم
سفر پر از سیلان بود
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سیاه
و بوی روغن می داد
و روی خک سفر شیشه های خالی مشروب
شیارهای غریزه و سایه های مجال
کنار هم بودند
میان راه سفر از سرای مسلولین
صدای سرفه می آمد
زنان فاحشه در آسمان آبی شهر
شیار روشن جت ها را
نگاه می کردند
و کودکان پی پر پرچه ها روان بودند
سپورهای خیابان سرود می خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ های مهاجر نماز می بردند
و راه دور سفر از میان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگی میرفت
به غربت تریک جوی آب می پیوست
به برق سکت یک فلس
به آشنایی یک لحن
به بیکرانی یک رنگ
سفر مرا به زمین های استوایی برد
و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند
چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت
من از مصاحبت آفتاب می ایم
کجاست سایه ؟
ولی هنوز قدم ‚ گیج انشعاب بهار است
و بوی چیدن از دست باد می اید
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
به حال بیهوشی است
در این کشکش رنگین کسی چه می داند
که سنگ عزلت من در کدام نقطه فصل است
هنوز جنگل ابعاد بی شمار خودش را
نمی شناسد
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است
هنوز انسان چیزی به آب می گوید
و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است
و در مدار درخت
طنین بال کبوتر حضور مبهم رفتار آدمی زاد است
صدای همهمه می اید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم
و رودهای جهان رمز پک محو شدن را
به من می آموزند
فقط به من
و من مفسر گنجشک های دره گنگم
و گوشواره عرفان نشان تبت را
برای گوش بی آذین دختران بنارس
کنار جاده سرنات شرح داده ام
به دوش من بگذار ای سرود صبح ودا ها
تمام وزن طراوت را
که من
دچار گرمی گفتارم
و ای تمام درختان زیت خک فلسطین
وفور سایه خود را به من خطاب کنید
به این مسافر تنها که از سیاحت اطراف طور می اید
و ازحرارت تکلیم درتب و تاب است
ولی مکالمه یک روز محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شکوه شاهپرک های انتشار حواس
سپید خواهد کرد
برای این غم موزون چه شعر ها که سرودند
ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت
ولی هنوز سواری است پشت باره شهر
که وزن خواب خوش فتح قادسیه
به دوش پلک تر اوست
هنوز شیهه اسبان بی شکیب مغول ها
بلند می شود از خلوت مزارع ینجه
هنوز تاجر یزدی ‚ کنار جاده ادویه
به بوی امتعه هند می رود از هوش
و در کرانه هامون هنوز می شنوی
بدی تمام زمین را فرا گرفت
هزار سال گذشت
صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد
و عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیفتاد
و نیمه راه سفر روی ساحل جمنا
نشسته بودم
و عکس تاج محل را در آب
نگاه می کردم
دوام مرمری لحظه های کسیری
و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ
ببین ‚ دوبال بزرگ
به سمت حاشیه روح آب در سفرند
جرقه های عجیبی است در مجاورت دست
بیا و ظلمت ادرک را چراغان کن
که یک اشاره بس است
حیات ‚ ضربه آرامی است
به تخته سنگ مگار
و در مسیر سفر مرغهای باغ نشاط
غبار تجربه را از نگاه من شستند
به من سلامت یک سرو را نشان دادند
و من عبادت احساس را
به پاس روشنی حال
کنار تال نشستم و گرم زمزمه کردم
عبور باید کرد
و هم نورد افق های دور باید شد
و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد
عبور باید کرد
و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد
من از کنار تغزل عبور می کردم
و موسم برکت بود
و زیرپای من ارقام شن لگد می شد
زنی شنید
کنار پنجره آمد نگاه کرد به فصل
در ابتدای خودش بود
ودست بدوی او شبنم دقایق را
به نرمی از تن احساس مرگ برمیچید
من ایستادم
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخیر خواب ها بودم
و ضربه های گیاهی عجیب رابه تن ذهن
شماره می کردم
خیال می کردیم
بدون حاشیه هستیم
خیال می کردیم
میان متن اساطیری تشنج ریباس
شناوریم
و چند ثانیه غفلت حضور هستی ماست
در ابتدای خطیر گیاه ها بودیم
که چشم زنی به من افتاد
صدای پای تو آمد خیال کردم باد
عبور می کند از روی پرده های قدیمی
صدای پای ترا در حوالی اشیا
شنیده بودم
کجاست جشن خطوط ؟
نگاه کن به تموج ‚ به انتشار تن من
من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ ؟
و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان
پر از سطوح عطش کن
کجا حیات به اندازه شکستن یک ظرف
دقیق خواهد شد
و راز رشد پنیرک را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد ؟
و در ترکم زیبای دست ها یک روز
صدای چیدن یک خوشه رابه گوش شنیدیم
و در کدام زمین بود
که روی هیچ نشستیم
و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم ؟
جرقه های محال از وجود برمی خاست
کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد
و ناپدیدتر از راه یک پرنده به مرگ ؟
و در مکالمه جسم ها ‚ مسیر سپیدار
چه قدر روشن بود
کدام راه مرا می برد به باغ فواصل ؟
عبور باید کرد
صدای باد می اید عبور باید کرد
و من مسافرم ای بادهای همواره
مرابه وسعت تشکیل برگ ها ببرید
مرا به کودکی شور آب ها برسانید
و کفش های مرا تا تکامل تن انگور
پر از تحرک زیبایی خضوع کنید
دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر
در آسمان سپید غریزه اوج دهید
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنید به یک ارتباط گمشده پک
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا به هم بزنید
روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید
حضور هیچ ملایم را
به من نشان بدهید
آره درست شنيدي
نا مه اي به سهراب.
با تو حرف ميزنم.
هرروز
هر شب.
ثانيه به ثانيه
لحظه به لحظه.
وقتي ناراحت و عصبانيم،
با تو حرف ميزنم.
وقتي خوشحال و شادم،
با تو حرف ميزنم.
وقتي آسمون دلم،
ابري و دلگيره
با تو حرف مي زنم.
وقتي ابرهاي چشمهام مي خواد بباره،
با تو حرف مي زنم .
وقتي مثل فصل بهار،
زنده دل و تازه ام،
باز هم :
" با تو حرف مي زنم ."
در همه حال با تو :
" زندگي مي كنم ".
تو خيال خودم ،
خودم و خودت رو مي بينم ،
كه نشستيم تو اطاق آبي ....
همون اطاق آبي كه ،
ازش نوشتي .
داريم مي نويسيم هر دو
قلمي تو دست ها و
سوال و سوال كه
چي بشنويم؟
چي بنويسيم ؟ و
چي ننويسيم ؟
چه جور بگيم ؟ و
چي بشنويم؟.
به دست خطهاي چاپ شده ات ،
تو همون" كتاب آبي " .
بوسه مي زنم ،
صدها بار .
به دستهات تو همون عكس آخر،
" كتاب آبي" .
بوسه ميزنم ،
هزاران بار .
ميدوني چه عكسي رو مي گم؟ .
اون عكسي كه زيرش نوشته :
" دستهاي سپهري .
اين عكس چند روز قبل از مرگ سپهري
در بيمارستان گرفته شده است ".
دستهايي كه از فرط بيماري ،
ضعيف و چروكيده شده بود .
دست هايي كه اين همه:
نقاشي و
شعر و
نوشته ،
" نوشت و
كشيد " .
حتي از همين راه دور به سنگ قبرت هم
بوسه مي زنم و
مي فرستم فاتحه اي كه :
" دشت شد سجاده ات ،
مهرت نور،
جا نمازت چشمه،
قبله ات،
يك گل سرخ " .
لابلاي " هشت كتاب " تو بليط سفر،
مي گيرم و
مسافرت ميكنم .
حتي بهار كه مي شه ،
گلهاي ياس كوچيك رو مي زارم ،
لاي شعرات تا ،
وقتي كه مي خونمت ،
ببو يمت .
عاشق:
" اهل كاشانتم "
اهل كاشانم
روزگارم بد نيست .
تكه ناني دارم خرده هوشي سر سوزن ذوقي .
مادري دارم بهتر از برگ درخت " .
من هم مادري داشتم ،
بهتر از :
" گلبرگ گلي ".
خيلي سال پيش وقتي اومدم كاشون،
حتي تو كوچه پس كوچه هاي كاشون،
تو خيابون ها و دشت ها،
تو رو مي جستم و
مي بوييدم .
حتي با نقا شي هات هم حرف مي زنم .
نقاشي ها ت رو هم مي بوسم.
" اهل كاشانم پيشه ام نقاشي است :
گاه گا هي قفسي مي سازم با رنگ مي فروشم به شما،
تا به آواز شقايش كه در آن زنداني است،
دل تنها يي تان تازه شود ".
حتي يه شب تو رو تو خواب ديدم .
راست ميگم .
ديدمت .
تو خواب به تو گفتم كه :
" با تو حرف مي زنم ".
گفتي: " بگو . هر چي دوست داري بگو ".
گفتم: " ميخوام از تو بگم " .
گفتي: " از من گفتن. ولي تو هم بگو ".
گفتم : " مي نويسم ".
گفتي : " بنويس .
بنويس .
باز هم بنويس ".
اونجايي كه نوشتي :
" اي كاش اينمردم
دانه هاي دلشان پيدا بود ".
ولي تو سهراب :
" دانه هاي دلت از همه پيداتر بود ".
تو خلوت خودم به صورت تو :
" بوسه مي زنم "
صورتي كه شد از :
" چهره هاي ماندگار ".
وقتي كه نوشتي اين :
" واحه اي در لحظه " رو،
آخرش گفتي :
" به سراغ من اگر مي آييد،
نرم و آهسته بيا ييد،
مبادا كه ترك بر دارد ،
چيني نازك :
" تنهايي من ".
آره سهراب
" چيني تنهايي " همه ما نازكه
كه:
" اگرنيايند اين مردمان
" آهسته آهسته "
اين ترك چيني مي شكند و
خرد مي شود
" بيكباره".
وقتي رو سنگ فرش هاي دانشگاه راه مي رفتم،
پيش خودم مي گفتم :
" فكرش رو بكن .
روزي روزگاري سهراب هم،
روي اين سنگ فرشها راه مي رفت،
براي خودش .
براي تو .
براي تمام آدمها ".
آره من زندگيم رو با تو
" زندگي مي كنم ".
" من عاشق سهرابم " .
" عاشق ".

نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه 1387/02/17 ساعت 11:50 AM موضوع | لینک ثابت
جمعه ست، یه جمعه مثل بقیه ی جمعه های سال ...چشیدن دوباره ی معنی تلخ انتظار ...
مونده بودم چی کار کنم ، یه ساعتی میشه که با بچه ها از کوه اومدیم .محمد و مصطفی و رضا فردا امتحان
دارن ، اما من یادم نمیاد فردا همچین کار زیادی داشته باشیم جز تحمل سخت فهمیدن کلاس دستور و استاد
محترمش(!)، بعدشم درس تاریخ تحلیلی صدر اسلام ، عجب اسمی هم داره، خوبه از اول ترم تا حالا یادم
نمیاد بیشتر از یه بار کلاسش تشکیل شده باشه !عجیبه محمد پای لپ تاپش نیست یه کتاب دستشه به قطر
نیم متر (!) که بهش میگن حسابگان !فکر کنم حق با محمد باشه یعنی این درس رو فقط میشه ب
ا mp3playerفهمید ،ها؟
مصطفی و رضا هم دارن بحث میکنن ،انگار نه انگار که فردا امتحان دارن ...بحث شون داغه داغه اما اینجا اصلا جاش نیست !منم حالم گرفته ست (دلیلش هم خودش بهتر میدونه !)،اما خب گفتم یه کم بنویسم اما ن
ه مثل همیشه، یه جور دیگه ...دانشجو بودنم عالمی داره ها ...نمیدونی چه قدر با حاله وقتی بفهمی که ب
ه نظر خود دانشجوها ،دانشجو یعنی چی ؟از هر کی
بپرسی یه چیزی میگه :
دانشجو یعنی گذراندن شبهای جوانی در کنار تحمل ساندویچ های ممد کثیف !
دانشجو یعنی ضد ضربه شدن در مقابل هر چیزی (به قول محمد
آنتی باکتریال شدن!)
دانشجو یعنی تا همین الان کیفوری و شنگول ،اما 5دقیقه بعدش همچین حالت گرفته میشه که خودتم می
مونی توش !
دانشجو یعنی توی شیخ بهایی باشی و
هیچی ازش ندونی !
دانشجو یعنی که هرروز مجبور باشی بری سر کلاسی که% 80 دختر و 20 % پسر هستند!
دانشجو یعنی گاهی خوشحالی الکی و گاهی ناراحتی باحال که دوست داری فقط توی تنهایی بگذره !
دانشجو یعنی شبی که وضع جیبت توپه( به قول بچه ها کویته !) ، با بچه ها بزن تو اصفهان و خوش بگذرون اما
فکر بقیه ی روزای هفته هم باش !
دانشجو یعنی اینکه باید گاهی وقتا عادت کنی به اینکه عادت نکنی !
دانشجو یعنی شکم گرسنه هیچی حالیش نیست ،هست
؟!
دانشجو یعنی هیچ شبی زودتر از ساعت 3 نخوابی و اگرم یه شب
خواستی زودتر بخوابی با وجود کسی مثل محمد و اون لپ تاپ مطمئن
باش هیچوقت نمیتونی !
دانشجو یعنی دیگه نمیتونی اسنک و همبر مخصوص سورنا رو بخوری
چون گرون شده (بگو چی گرون نشده ؟!)
دانشجو یعنی لذت بردن از ثانیه های جوونی، لذتی عجیب که
گاهی اسمش لذت نیست !
دانشجو یعنی یه روز عاشق یه روز
فارغ !
دانشجو یعنی دور هم بودن با بروبچ(!) و دوستایی که نمیدونی چه جوری و چرا، اما چون از جنس خودته حس و
حالت رو بهتر می فهمه !
دانشجو یعنی هر کاری میکن بکن، ولی دل نبند !
دانشجو یعنی یه نگرانی باحال، نگرانی از آینده و آخرش (آخر
همه چی !)
به قول رضا :دانشجو یعنی پسران و دخترانی که به قصد ازدواج
به دانشگاه اومدن!
رضا یه چیز با حال دیگه م گفت :دانشجو یعنی کسانی که دانش
را به یک دانه جو می فروشند !
مصطفی هم میگه :
دانشجو یعنی هیچ فرقی نکرده فقط از مدرسه اومدی دانشگاه، وقتی توی مدرسه یه چیزی میگفتی همه
میگفتن :"ها؟" اینجام که میگی،همه
میگن:" آها!"
دانشجو یعنی خواب بیش از 4 ساعت ممنوع!
دانشجو یعنی باید بتونی هم استادت رو راضی نگه داری،هم
دوستت رو، هم مامانت رو !
حالا خودمم بگم : دانشجو یعنی استرس واسه lectureاستاد مومن زاده، استرسی که تو چشم
همه ی بچه ها میتونی ببینی !
دانشجو یعنی شهریار
در ترم هفتم !
دانشجو یعنی حدس بزن ... خونمون؟ خونتون؟ خونشون؟ اتاق
تمساح ها !
دانشجو یعنی اتفاقات جالب ،مثل اینکه وقت امتحانت 70دقیقه باشه و تو تازه وقتی یه ساعت از امتحان
گذشته برسی سر جلسه !
دانشجو یعنی...وای !یعنی که کنتور خونمون خراب شده و قبض گاز 195000 تومان اومده!
دانشجو یعنی اینکه من هنوز نفهمیدم چرا هر کسی رو میبینم ،اهل جنوبه ؟!باورت نمیشه تمام رفیقایی که
بیشتر با هم هستیم ، جنوبی اند.همین محمد و مصطفی که مال اهواز هستند،رضا هم که از
بهبهان...اسماعیل هم که ماهشهریه
...
یکی هم هست که گاهی وقتا ماهشهریه، گاهی وقتام اصفهانیه (چه قدر دلم واسش تنگ شده...ای
لوله گاز !)
دانشجو یعنی ...
بسه دیگه من برم .
ما برای اخذ مدرک آمدیم نی برای درک
مطلب آمدیم !
From : mojtaba
نوشته شده توسط مجتبی در جمعه 1387/02/13 ساعت 2:30 PM موضوع | لینک ثابت
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
* * *
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...
هر روز بي تو
روز مبادا است !
قیصر امین پور
نوشته شده توسط مجتبی در جمعه 1387/01/23 ساعت 8:51 PM موضوع | لینک ثابت

سلام...
میدونم اینو خوندین ولی میذارمش تا اگه دوست داشتین یه نیگاه دیگه بهش بندازی !به نظرت
خوشبختی چیه ...ها؟
خوشبختی، نامه یی نیست که یک روز نامه رسانی ،زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر
تو بسپارد. خوشبختی،ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر ! به همین
سادگی... اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد ،نه هیچ چیز دیگر.
خوشبختی را در چنان هاله هایی از رمز و راز،لوازم و شرایط،اصول و قوانین پیچیده ی ادراک ناپذیر فرو
نبریم...که خود نیز درمانده از شناختش شویم !...
خوشبختی ،همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده...
نوشته شده توسط مجتبی در چهارشنبه 1387/01/14 ساعت 11:5 AM موضوع | لینک ثابت
عید همگی مبارک ...
امیدوارم ۱۳۸۷ یکی از بهترین سالهای زندگیتون باشه.

نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه 1387/01/06 ساعت 6:47 PM موضوع | لینک ثابت
عزیز دل ،چشمانت را ببند تا برایت ناگفته هایم را بگویم .
تا برایت بگویم ، قصه سازی که به خوابم پا گذاشته بود ،برایم چه گفت ؟
...دوباره باید قصه ای تازه تر گفت ! دوباره باید در غبار فاصله ها قصه ای از لیلی و مجنون کویری نوشت!
...دوباره باید آنهمه یادو خاطره و نگاه را نقش کاغذ کرد و رفت !دوباره باید عشق را تنها به دست زمان
سپرد !
...دوباره باید فراموش کردن را یاد گرفت ! و دوباره باید به عکسی زل زد ...
عزیز دل ،
برایت مینویسم از آنچه که تو می خواهی ،تا شاید روزی پای نوشته هایم را نگاهی بیندازی و به دوست
داشتنم ایمان بیاوری ...دوباره باید گفت :
اوج زندگی من ،با تو بودن و در نگاه دریاییت غرق شدن است !
برای تو ، بدون تو !
نوشته شده توسط مجتبی در سه شنبه 1387/01/06 ساعت 6:36 PM موضوع | لینک ثابت
سلام...نمیخوام بگم یه سلام گرم و عاشقانه به همه ی شماها ...نمیخوام بگم یه سلام با کلی
خستگی و درموندگی به شماها ...نه ،یه سلام ساده و معمولی از طرف من به تویی که داری این
این نوشته رو می خونی.شاید خسته بشی و تا آخرش رو نخونی (به هر حال هرجور راحتی!)
همه ی آدما توی لحظه لحظه ی زندگیشون حرفای زیادی واسه گفتن دارن .اما همش رو به زبون نمیارن
حالا یا خجالت میکشن یا اینکه بهتر میدونن نگن ،یا ...چه میدونم!
من اومدم اینجا حرفم رو بزنم ،آره تکراریه ...خیلیا چه قبل و چه حالا اومدن و در موردش نوشتن و بعدها
هم خواهند نوشت ...این نوشته هم کهنه میشه مثله همه ی اون قبلی ها !
ببینم ،تویی که الان نشستی پشت کامپیوترت و داری توی اینترنت چرخ میزنی و همینجوری اومدی توی
وبلاگ درب و داغون من ،چی تا حالا تو زندگیت یاد گرفتی؟ بهتره بگم چیا ؟
از بچگی یاد گرفتم به بزرزگترام سلام کنم ،بهشون احترام بذارم .یاد گرفتم دروغ نگم ،تهمت نرنم و از این
حرفا ...!درسم رو بخونم و به حرف بزرگترام گوش کنم ،تا به جایی برسم ! کم کم ...یاد گرفتم زندگی به
این راحتی هام نیست ،باید بلد باشی ! یاد گرفتم خب همیشه هم دروغ بد نیست ! یاد گرفتم باید زرنگ
باشی .یاد گرفتم همه چیز که فقط درس نیست. تازه فهمیدم خوب و بد چیه ! یاد گرفتم با خوب و بد
بسازم ! یاد گرفتم بدی ها رو با بدی جواب ندم ،یاد گرفتم اگه کسی بهم خوبی کرد ،چند برابر بهش
خوبی کنم ،یاد گرفتم بدونم واسه چی اومدم و میخوام چی کار کنم ...
می بینی ،مطمئنم تو هم مثل من خیلی چیزا یاد گرفتی (که همش رو اینجا نباید گفت !) و یاد خواهیم
گرفت ... اما من نمی خولستم اینا رو بگم !می خواستم بگم همه ی اینا رو یاد گرفتم ،ولی هنوز یاد
نگرفتم وقتی دلم میگیره چی کار کنم ؟ هنوز یاد نگرفتم با دلتنگی چه جوری بسازم ؟ هنوز یاد نگرفتم
این حسی که آدما اسمش رو گذاشتن " عشق " ،چرا با آدم اینجوری میکنی ؟ یاد نگرفتم چرا بعضی وقتا
،تنها پناه دل آدما ،"گریه" ست ،اونم گریه های یواشکی ؟...
اگه تو خوب یاد گرفتی ،برام بگو ،باشه ؟...

مثل همیشه:برای تو ،بدون تو !
from moshita
نوشته شده توسط مجتبی در دوشنبه 1386/12/27 ساعت 6:5 PM موضوع | لینک ثابت
... دلم ازدلتنگي هاي خودمم گرفته! پس كي ميشه اين انتظار لعنتي به سر بياد ...كي ميشه دوباره
ببينمت ؟ ... من كاري به بقيه ندارم تا روزي كه نفس تو سينه دارم هرشب واست مينويسم.
آخه من كه جز تو كسي رو ندارم ...
from : moshita
نوشته شده توسط مجتبی در یکشنبه 1386/12/19 ساعت 11:38 AM موضوع | لینک ثابت
دوست دارم یه پستچی باشم ، پستچی ای که فقط نامه ها و خبرای خوب برسونه ،
دوست دارم یه بوم باشم ، بومی که توش فقط نقاشی های امیدوار کننده کشیده بشه ،
دوست دارم یه جاده باشم ، جاده ای که فقط به سمت نور بره ،
دوست دارم باد باشم ، بادی که ابرا رو بتکونه با بارون ،
دوست دارم یه ارزو باشم ، ارزوی یه کودک 6 ساله ،
دوست دارم یه بهونه باشم ، یه بهونه واسه زندگی کردن ،
دوست دارم دریا باشم ، دریایی که تعداد صدفهاش بیکران باشه ،
دوست دارم یه نهر باشم ، نهری که عکس اسمون توش بیافته ،
دوست دارم یه پرنده مهاجر باشم ، پرنده مهاجری که به سر منزل عرفان برسه ،
دوست دارم یه ساز باشم ، سازی که همیشه با شادی کوک بشه ،
دوست دارم یه کوه باشم ، کوهی قوی و پراستقامت و محکم ،
دوست دارم یه قطره اشک باشم ، اشکی که موقع خوشحالی سرازیر میشه ،
دوست دارم یه دل باشم ، دلی که واسه دیدن یار میتپه ،
دوست دارم یه دشت باشم ، یه دشت پر از قاصدک ،
دوست دارم یه درخت باشم ، درختی که زیر سایه اش دو دلداده نشسته باشن ،
دوست دارم یه لبخند باشم ، لبخندی که موقع براورده شدن یه ارزو رو لبها میشینه ،
دوست دارم یه صخره باشم کنار دریا ، صخره ای که تلاطم امواج بهش بخوره و برگرده ،
دوست دارم یه برگ پائیزی باشم ، برگی که کبوتری واسه ساختن خونه اش از شاخه میچینه ،
دوست دارم یه قطره بارون باشم ، یه قطره پر از پاکی و صداقت
...
دوست دارم
همه اینا باشم ولی خودم باشم !
from: moshita
نوشته شده توسط مجتبی در شنبه 1386/12/18 ساعت 12:52 PM موضوع | لینک ثابت
اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی؟
خیال کنم دل منو با رفتنت نمی شکنی؟
اجازه هست خیال کنم بازم میای می بینمت با اون چشای مهربون دوباره چشمک میرنی؟
غزل بگم برای تو با اتکا به عشق تو برم تو زندگی جلو...

نوشته شده توسط مجتبی در پنجشنبه 1386/12/16 ساعت 7:43 PM موضوع | لینک ثابت

بگوييد که بر گورم بنويسند
زندگي را دوست داشت
ولي آنرا نشناخت
مهربون بود ولي مهر نورزيد
طبيعت را دوست داشت
ولي از آن لذت نبرد
آبگير قلبش جنب و جوش بود
ولي کسي بدان راه نيافت
در زندگي احساس تنهايي مي نمود
ولي هر گز دل به کسي نداد
و خلاصه بنويسد
زنده بودن را براي زندگي دوست داشت
نه زندگي را براي زنده بودن
نوشته شده توسط مجتبی در یکشنبه 1386/12/12 ساعت 3:21 PM موضوع | لینک ثابت
سلام ...
وقتی باید زندگی کرد یعنی اینکه بخوای نخوای همینه...
خوش به حالت اگه اینی که هستی رو دوسش داری...
اومدم بگم بهونه ساز از این به بعد ساز دیگه ای قراره بزنه...
منتظر باشید ...مثل من که منتظرم ...![]()

نوشته شده توسط مجتبی در یکشنبه 1386/12/05 ساعت 6:2 PM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

ساده از راه رسید
ساده حرفش را زد
و ساده رفت ...
گناه او همین سادگی اش بود !
-------------------------------------
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه ی عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته
تورا می سپارم به مینای مهتاب
تورا می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشبنم اگر شب شکسته
تورا می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تورا تا نسوزد
به دل می سپارم تورا تا نمیرد
... خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نو بهار همیشه
-------------------------------------
فهرست اصلی
دوستان
پسران آفتاب !
اگه عاشقي بيا اينجا ...
هدیه
غفلت شیرین(محمدرضا و سوگند)
دختر متولد عشق (ياسمن)
از من به تو(زینب)
سایه سار مهر(علی)
پرنده ی دل(ما 2 تا)
نانسی عجرم
حرف های ناگفته
نوال الزغبی
فقط نانسی
همه چیز از نانسی
pictures of nancy
دوستداران نانسی
پسر تنها
مريم كوير
خوشبخت ترين دختر دنيا
شراب عشق
سرزمين صلح
سپیده ی عشق(سوگل)
پسران آفتاب(علیرضا)
عشق b عشق (داوود جون)
بهترین دانلودها(پوریا)
برنامه & بازی &علمی & آموزشی
راهنمایان گردشگری و آثار تاریخی کاشان
سایت جامع گردشگری کاشان
گفت بی شنود
اخبار کاشان
فوتسال کاشان
نیاسر کاشان
قمصر شهر گل و گلاب
وبلاگ رسمي انجمن شاعران جوان كاشان
داستاني عاشقانه از دل من بشنو...
عشق مريم !
نوشته های پیشین
هفته دوم تیر 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
طراح قالب
POWERED BY